تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
مینویسم...


باورم نمیشود این اتفاق برایم افتاده باشد. یعنی اصلا مغزم شندرغاز نمی ارزد که بخواهم چیزی را باور کنم.

باور کن نیازی به این کارها نبود. باور کن نیاز نبود مرا نابود کنی. من الان نیاز به کمی محبت داشتم. التماست را کردم. ولی سنگدلی ات به دردت میخورد. ببخشید. به دردتان میخورد...

من کاملا متوجه شدم. ببخشید این متوجه شدن خسته ات کرد. اصلا چرا این چیزهارا مینویسم؟مگر چه کسی قرار است اینها را بخواند؟ من خودم هم باورم شده است که لفاف لغات یک دیوانه است اینها. چرا قرار است کسی اینها را بخواند؟

من ارتجالا فقط برای این درد مضحک مینویسم. برایم اهمیت ندارد کسی آنرا بخواند یا نخواند. 

وبلاگ را نیز حذف کردم. اینطور که پیداست چند روز طول میکشد تا حذف شود.

از همه دوستانی که اینجا پیدا کردم عذر میخواهم و بسیار خرسندم فرصتی شد تا از آنها چیزها بیاموزم...

موفق باشید


مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۹ ۰ ۰ ۱۶

مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۹ ۰ ۰ ۱۶


سفالکسین 500

روزی چهارتا...

عفونت سگی!

مرا بکش



مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۷ ۱ ۰ ۲۰

مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۷ ۱ ۰ ۲۰


سلام.

چندماهه پیگیر عمل هستم ولی هربار یه مشکلی پیش میومد. یک بار هم قبلا عمل کردم ولی ناکارامدی پزشک جراح بدجوری بهم آسیب رسوند.

رفتم پیش یک دکتر که حسابی تعریفشو شنیده بودم و حسابی معروف بود. عملم کرد. گفت عفونتت خیلیه و باید بی حسی زیاد بزنم. سه تا سوزن لیدوکایین بهم زد و عملو انجام داد. خوشبختانه بی حسی عمل کرد و به خوبی تموم شد.

یه کم نگهم داشت و آبمیوه و شکلات خوردم و خودش اومد احوال عمومی ام رو چک کرد  خیالش که راحت شد رفت.

به خودم گفتم الان کلی پول ازم میگیره. ولی در کمال ناباوری یه مقدار کمی گرفت که اصلا تعجب کردم. خوب که فکر کردم دیدم این خانم رو من یک جا دیدم. انگار آشناست. حس میکنم دوست مامان دوستمه و منو قبلا دیده بود. دلگرمی خوبی بود تو اتاق عمل و خیلی مهربون بود. در ضمن گذاشت عمل رو ببینم و یه کم برام توضیح داد. از این بابت شانس آوردم.

الان بی حسی ها تموم شده و درد مرموزی حس میکنم. انگار تمام پا یه نبض عمیقی داره. ما میگیم بال میزنه!

تا سه روز باید بی حرکت بمونم و اجازه ندارم باند رو باز کنم. بعد هم که باز کردم باید با الکل یا بتادین شستشو بدم. اصلا ترس ندارم چون چندین سال بود دچار این درد بودم و سوهان وجودم بود. اینها چیزی نیست. 

خلاصه...من خوبم. وقتی خاله ام منو دید گفت نون خشکه کی بودی تو؟!

هرچند خودش لاغره ولی الان من خیلی لاغر شدم. خیلی باشم 55 کیلو...

+راستی!

او میرود دامن کشان

من زهر تنهایی چشان...


از حضرت سعدی



مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۶ ۱ ۱ ۱۴

مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۶ ۱ ۱ ۱۴


سلام.

بعضی وقتا دلت میخواد کلی حرف بزنی...کلی درد دل کنی...ولی نمیشه. خب اصولا همینه! گاهی دور و بری هات واقعا حالشون خوب نیست و هر چه سعی میکنی بهشون نزدیک بشی نمیشه. چه برسه به اینکه بخوای درد دل کنی.

+گفتن نداره ولی یک عمل در پیش دارم. اگه خوب پیش بره امروز عمل خواهم شد. یه کم استرس دارم یه کم ترس و کلی چیزای دیگه. چون پام سرشار از عفونته و ممکنه حین عمل کار دستم بده...تازه میدونم بی حسی عمل نمیکنه چون عفونت داره پام. اصولا بی حسی توی عفونت عمل نمیکنه

درد دل نه...فقط میخواستم بگم به کلی حس خوب نیاز دارم. برام دعا کنید و حس خوب داشته باشید...واقعا بهش نیاز دارم

ممنون...خبر چگونگی عمل رو خواهم نوشت اگر زنده بودم...

ممنون درد دل کردم. قول میدم تکرار نشه

:)


مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۱ ۲ ۰ ۲۵

مهدی حیدری ۹۶-۵-۲۱ ۲ ۰ ۲۵


روزی سه وعده مرگ نوش جان میکنم!

زندگی به همین مردن هاست...


مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۹ ۲ ۰ ۲۷

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۹ ۲ ۰ ۲۷


مثل یک مرد...


مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۸ ۰ ۰ ۳۲

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۸ ۰ ۰ ۳۲


چندی پیش یک دعوتنامه رسمی از استاد بزرگم دریافت کردم. استادی که پای درس بزرگانی همچون استاد شفیعی کدکنی بودند و روح و جان استاد همایی را درک نموده اند.

بسیار خرسندم. محفلی ادبی که ایشان بنده را به آن دعوت کردند. هیچوقت لطف ایشان را فراموش نمیکنم و امیدوارم در عدالت چنین انتخابی باشم...

خیلی خوشحالم


مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۵ ۳ ۲ ۴۲

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۵ ۳ ۲ ۴۲


ز تمام بودنی ها...

تو همین از آن من باش!


+از حسین منزوی


مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۴ ۲ ۰ ۴۳

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۴ ۲ ۰ ۴۳


برای مردن!

مردی که زاده نشد...


+این نگاه را مدیون نویسنده بزرگ ارنست همینگوی هستم...

+این خیال شاعرانه را هم مدیون او هستم.



مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۳ ۰ ۰ ۲۴

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۳ ۰ ۰ ۲۴


مسخره است!

میگویند پایم را قطع میکنند...

+گاهی اوقات خودم را به درد و تب میسپارم. شاید شانسم گفت و مردم...

عوضی ها. از همه بدم میاد


مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۲ ۱ ۰ ۴۴

مهدی حیدری ۹۶-۵-۱۲ ۱ ۰ ۴۴


۱ ۲ ۳ ... ۵ ۶ ۷

از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.
با احترام...