تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


فکر کنم توهم زده بودم.

من نه گل بودم نه شازده نه هیچ چیز دیگر. من یک گندیده احوال بودم.

هیچ حسی دیوانه کننده تر از این نیست که بفهمی فراموش شده ای. البته من هم باید زودتر خوب بشوم و به این زندگی نکبت بار برگردم ولی خب برایم تجربه این چیزها کمی سنگین تمام شد. خب اصلش هم همین است. همینگونه است که معنا میابد. قرار نیست هر کس را دوست میداری او نیز تو را دوست بدارد. قرار نیست هر کس تظاهر کرد تو ر فراموش کرده است تو هم او را فراموش کنی. قرارمان این نبود...

+دارم چاق میشم. دیروز رفتم رو ترازو پنجاه و خورده ای بودم. چند کیلو اضافه کرده بودم. مادر هر شب زحمت میکشن جنازه های معطر آغشته به جنایت رو برام آماده میکنن و من میخورم و تازه بعدش به خاطر مهربانی و عطوفت مادرم از او تشکر میکنم. 

+استاد شماره ای به من دادند که باهاشون در تماس باشم. به چندتا جلسه معرفی شدم که اکثرا دوستشون نداشتم. جمعشون همه دکتر و فوق لیسانس بودند و من اگه میرفتم خیلی تو چشم میشدم. 

+پسر عمو رفته اطلاعات. فک کنم دارن صبر میکنن چاق بشم و بعدش سلاخی کنن منو. هنوز به هیچ جا نرسیده مردیکه چهارده عیار برای من حد و حدود معلوم میکنه. من به ریش تو و امثال تو چند سال پیش خندیدم. یه جماعتی هستن اگر سرشون رو ببرید خونشون به جوش میاد. حواست باشه پسرعمو. یه هو میام از وسط جماعت میکشمت بیرون با بند لباس زیرت دارت میزنم که به علت ضربه مغزی بمیری...قسم به روزی که زمین و آسمان در هم آمیزند و کوه ها به حرکت در آیند...

+تشنه یک صحبت طولانی ام...

+آقا چند وقت پیش پیاز از موز گرون تر شد. جانم...عشق است...یعنی از موز گسیختنتون رو عشق است. یه وقتی آدمایی رو میشناختم از نداری نون خالی میخوردن. اگه یه کم وضعیت بهتری داشتن نون و پیاز میخوردن. خنده داره...

+قبلاها میرفتن کوه میکندن برای معشوق. والا م جونشو ندارم. من عین گوساله یه گوشه پهن میشم و نعره خشک میکشم و انگار سرمو بریده باشن.بخوام کوه بکنم یه چیز مسخره ای در میاد. همینجوری سر و سنگین دارم تکه تکه میشم. کوه کندنم مونده...

+ریش هام چند وقت پیش شروع کرد قهوه ای بشه. الان جلوی موهام هم قهوه ای شده. طوری شده که قشنگ معلومه. البت قهوه ای نه. حالت بور مانند. نمیدونم چرا. احتمالا نشانه چیزیه...نمیدونم.

+دلم خیلی برات تنگ شده. نمیدونی چقدر سخته این جماعت رو تحمل کنم. 

+مسخرس...ده دقیقه است دارم فکر میکنم بگم یا نه...آخرش هم یادم رفت چی میخواستم بگم.

+کتابم حسابی جونمو گرفته. خیلی درگیرش شدم. داستانش کمرمو خم کرده. مدتی بود مریض بودم و حالات شوک و بیقراری داشتم. خوشبختانه احوال عمومیم بهتر شد و به لطف استاد تونستم کنترلش کنم. ولی...خیلی سخت شده. فکر کنم وقتی بخونی یه کم منو بیشتر بشناسی و دلت غنج بره برام...شاید دلت بسوزه. شایدم گریه ات بگیره. نمیدونم...شاید هم اصلا دلت نخواد بخونی. ولی بخون...

میخواستم بگم مواظب خودت باش...



مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۶ ۰ ۰ ۱۲

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۶ ۰ ۰ ۱۲


اعتقاد دارم که تایپ کردن برای نویسنده نکبت می آورد.

امروز با استادم حرف میزدم. این موضوع را خدمت ایشان گفتم و پس از چند لحظه تامل با صدای آرام ادامه دادم: البته نه اینکه بنده نویسنده ای آنچنینی باشم ولی خب از این تاثیر نمیتوانم بگذرم.

چشمان کم سویش را به لب هایم دوخته بود که گفت: خدا بیامرز احمد هم همین حرف را میزد.

با چند سوالی که پرسیدم دریافتم استاد از نزدیکان جناب احمد محمود بوده اند.

نمیگویم دیگر تایپ نمیکنم ولی سعی میکنم کم کم به توصیه استادم عمل کنم و این کار را کنار بگذارم. نمیدانم، شاید روزی در این مملکت نه مشرق و نه مغرب کتابی از این کشته شده چاپ شد. نمیدانم! هرچه بتوانم کمتر تایپ میکنم. 


مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۴ ۰ ۱ ۱۵

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۴ ۰ ۱ ۱۵



دستت را میگیرم.

دستم را میگیری.

دست گرفتگانیم...


+امروز زادروز بزرگ مرد تاریخ بشریت، فردریش نیچه بود. حال خوبی داشتم امروز...


مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۳ ۰ ۰ ۱۲

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۳ ۰ ۰ ۱۲


+یک ساعت و خورده ای طی مسیر میکنم تا به کلاسم برسم. در راه برگشت آنقدر سگ خسته ام که میخواهم فریاد بزنم. بالای شهر شسته رفته های پولدار پیاده میشوند. بعد از آنها مروجین پیاده میشوند. بعد هم کاسب ها و تاجرها...من با همان کت و شلوار قدیمی ام آخرین ایستگاه پیاده میشوم.از آخرین ایستگاه هم نیم ساعت تا خانه ام راه است. حتی شهر هم وارونه نهاده شده است!

+نمیدانم چه بگویم. خوشبخت باشی عزیزم...

+مضحک است. اینها همه مهمل است. خودت میدانی دارم میمیرم.

+تقریبا کتاب هایم را دسته بندی کردم. خیلی خوشحالم چرا که انواع مختلف ترجمه و انتشارات مسخ عزیز را جمع آوری کردم. استاد محترم هم به بنده وعده نسخه آلمانی اثر را دادند. به خودم افتخار میکنم که جای وسایل بیهوده و گران تمام اتاقم را کتاب فرا گرفته است. شاید فرش نداشته باشم، کمد لباس نداشته باشم، قفسه کتاب یا چیزهای اینچنینی نداشته باشم ولی هر شب به کتاب هایم نگاه میکنم و مثل سگ بیداری میکشم. 

+چقدر دزد زیاد شده است. 

چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا...

قیامت اگر بشود شما ها را از عقل شریفتان آویزان میکنند و در ناف تان آب داغ میریزند و با تک تک استخوان هایتان برای بچه دایناسورها اسباب بازی میسازند و مردم به روحتان تف داغ میکنند...باور کنید...ما فقیر بیچاره ها خوب این چیزها را میفهمیم. 

+با مادر دوستم صحبت کردم و بنده را به یک کلینیک معرفی کردند. نمیخواهم هیچ کس در مورد این قضیه چیزی بداند خصوصا مادرم. خوش ندارم...

+استادمان گفت عقل انسان دو نوع محدودیت دارد. نسبی و مطلق. نسبی به معنای اینکه در طول زمان انسان متوجه تر میشود و عقل و درایتش بیشتر میشود و بازشناسی موضوعی برای او ممکن میشود و نوع دوم که مطلق است به معنای اینکه چیزهایی وجود دارد که یک انسان هرگز نمیتواند آنهارا درک کند. 

میخواهم بگویم شاید در طول زمان بفهمی چه کردی یا من که بودم و چه اهدافی داشتم ولی باور کن بعضی چیزها را هرگز نخواهی فهمید. این روزهایم جنون کم داشت. امیدوارم مرا درک کنی.

اما بعد. میخواهم از این به بعد خیلی کم یا به طور کل ننویسم. منظورم این است که دیگر تایپ نکنم. حالا چه در این وبلاگ چه در جایی دیگر. این چیزها روی فکر و اندیشه نویسندگی تاثیر میگذارد. نکبت می آورد...من همان گدا گشنه قلم و کاغذ کاهی ام. این چیزها به من نیامده است.

شاید درحد یک دردودل یا یک نکبت نامه چیزی بنویسم. شاید...


مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۱ ۰ ۱ ۱۸

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۱ ۰ ۱ ۱۸


این روزها برای عدالت و مردانگی آب قند درست میکنند که حالش به هم نخورد.
چقدر سخت است این روزهای بی قندی...آقایان قند را تحریم نکنید. این مردمان به قند زنده اند؛ ولو مملکت مردگان را چپاول کنید...
+فراموش کردم چیزی را بنویسم. میخواستند هدیه رتبه های برتر را به آنها بدهند. هدیه ها تابلوهای نقره کاری شده به طرح بته جقه بود(بنده هم عاشق بته جقه) همه عزیزان را خواندند و من را خیر. بعد هم آقای ناف در دهنی آمد و گفت هدیه فلانی را یادمان رفته است و همه ریشخند کردند. من خودم هستم. به خودم برمیگردم. رشک و ناامیدی را کف پاهایم پنهان کرده ام و همچو کرخت های نکبت راه میروم. کاش تو را کنار خودم داشتم لااقل...
+مدیون هستید اگر فکر کنید نمیدانستند من عاشق بته جقه ام.
++مدیون هستید اگر فکر کنید دست آخر هدیه بنده را به دستم رساندند.
+++شاید صحیح نباشد ولی همراه آن تابلو مبلغی هم بود. عجالتا با کیف برادرم دارم پز میدهم. تسویه شهریه هم بماند برای بعدا. این روزها خسته ام...

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۰ ۰ ۱ ۱۴

مهدی حیدری ۹۶-۷-۲۰ ۰ ۱ ۱۴


حقیقتش اینه که میخوام خیلی عامیانه بنویسم بدلیل اینکه حوصله اش از توانم خارجه!

از اونجایی شروع شد که کم کم چشمام شروع به دوبینی کرد. اختلالات خواب که معمول بود. کم کم تو حرکت هم مشکل پیدا کردم و گاهی حتی راه رفتن ساده هم برام ممکن نبود. مشکلات افسردگی و روحی هم به کنار...

در مورد بیماری ام اس داشتم میخوندم. تمام ویژگی های این روزهای من جز نشانه های ام اس بود. اولش بهش توجه نکردم ولی با یکی از دوستان که مادرشون پزشک هستن صحبت کردم. راستش خیلی ترسیدم و اصلا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته. ایتجا هم که کلا تو کل دنیا شایع ترین منطقه در ام اس هست.

در کل من بمیرم هم مشکلی ندارم. مشکل اینه که روزگار میخواد آدمو زجرکش کنه...

بگذریم.

استاد...استاد...استاد ادبیاتم رو واقعا میپرستم. 

این روزها انقدر کلاس هام ریخته به هم و ساعت هاش قاطی شده اعصابم خورد شده. مسخرس. 

نمیدونم انگار یه چیزی میخوام بگم اما نمیشه...


مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۹ ۱ ۰ ۱۹

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۹ ۱ ۰ ۱۹


ام اس نداشته باشم؟


+حالم از خودم به هم میخوره. دنبال کارهای پزشکیم هستم...برام دعا کنید...


مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۷ ۰ ۰ ۱۷

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۷ ۰ ۰ ۱۷


من اصلا بازنده نیستم. من هرگز تسلیم نخواهم شد. هرچند نتوانم در روز برای ساعتی بخوابم، هرچند همه آدم ها شکست مرا بخواهند...

اینبار هم مثل یک مرد از زمین بلند خواهم شد و برای زندگی ام خواهم جنگید و باردیگر به طور مضحک تر و محکم تر زمین خواهم خورد...

احمقانه است!


مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۷ ۰ ۰ ۱۶

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۷ ۰ ۰ ۱۶


چند ساعت دیگر قرار هست معلم ادبیات را ببینم. خیلی ذوق دارم. درس را کامل یاد گرفتم و همه نکته ها در ذهنم آماده باش اند.
راستش دلم میخواهد به زندگی برگردم. من در این مدت هرطور توانستم نشانه ای برای تو گذاشتم اما انگار آن نشانه ها به تو نرسیده است. مطمئنم این نیست که نخواهی کمکم کنی. حکما من نتوانسته ام...لابد من لیاقت تو را نداشته ام. در زندگی هرچه را دوست داشتم نماند و رفت...
این مدت من گوشه این اتاق حس گندیدگی داشتم. نه اینکه به خودم توجه نکرده باشم. اتفاقا چندین بار وقتی حالم بد شد خودم رفتم دکتر. اهل این جفنگیات نیستم که بگویم کسی نبود از من حمایت کند یا من تنهایی همه کارهایم را انجام دادم. نه! هرگز اینچنین نیست. ولی این مدت بابت حال نامعلومم طعنه خور پدر و مادرم گشتم. نمیتوانستم درس بخوانم. نمیتوانستم هیچ کاری انجام بدهم. نه میشد بمیرم و نه زندگی کنم. این حس معطلی و پوچی خفه ام میکرد. 
خیلی منتظرت بودم هرچند گفته بودی منتظر نباشم. ببخشید...هر وقت میتوانستم به آن کوچه و محله خیال انگیز می آمدم و مدتی آنجا میماندم. دلتنگی مثل اره افتاده است به استخوان هایم. 
دلم میخواهد خوب بشوم. دلم میخواهد از این درماندگی سر برآورم و دوباره همان دلیر پیشین بشوم. نمیتوانم! من هیچوقت اهل این کارها نبودم. من تن به روند میسپارم. همیشه دوستت دارم. تو کمک کردی من بیشتر با خودم تنها باشم و خودم را بشناسم. کاش میتوانستم چیزی بگویم! دلم برایت تنگ شده است. اما باید مثل یک مرد اخمو با کول باری از دلتنگی در خیابان ه قدم بزنم. مدیون من هستی اگر زندگی مطلوب و عاشقانه ای نداشته باشی...در آنصورت تو را هرگز نخواهم بخشید. 
من باید بلند شوم. باید خودم را سلامت کنم. باید لباس های جدید بخرم چون تمام آنها برای من بزرگ شده اند. باید خوب شوم. گاهی وقت ها زندگی کردن بیش از مردن جرات میخواهد...
دوستت دارم. دیگر نمیخواهم این درد نهفته را یادآوری کنم. من زندگی ام را از دست دادم. دیگر بس است. باید عین زامبی ها زندگی کنم. باید برخیزم...

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۵ ۱ ۰ ۲۸

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۵ ۱ ۰ ۲۸




وقت خوابه...

:)


مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۴ ۲ ۱ ۵۵

مهدی حیدری ۹۶-۷-۱۴ ۲ ۱ ۵۵


۱ ۲ ۳